بديع الزمان فروزانفر

191

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

خود كه اندوختن معرفت و كمال معنوى است باز مىماند و راه اتصالش بعالم غيب بسته مىشود زيرا طريق پيوستن او به خدا و جهان ديگر همين ذوق و استعداد روحى است كه آن را در پى سود و زيان مادى به كار مىبرد و در نتيجه‌ى بال و پر اين مرغ عرشى را چنان به گل و لاى شهوت و غرضهاى ناپاك مىآلايد كه توانايى پرواز بعالم غيب از وى سلب مىشود و درين قفس خاكى محبوس مىماند . خفته آن باشد كه او از هر خيال * دارد اوميد و كند با او مقال ديو را چون حور بيند او به خواب * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب چون كه تخم نسل را در شوره ريخت * او به خويش آمد خيال از وى گريخت ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش پديد ناپديد آب : منى . بخويش آمدن : هشيار و بيدار شدن . اين تمثيل حكايت حال خفته‌اى است كه خواب حسى بر وى غلبه كند و قوه‌ى متخيله‌ى ، نظر بسوابق ذهنى بامور شهوانى گرايد و صور شهوت انگيز در خواب بخفته نمايد و به حكم محرك خيالى ، بدن در كار آيد و شهوت را بعشق خيالى ايفا كند يا آن كه حاجت بدن محرك خيال شود تا آن كه صورتى مطلوب بر انگيزد و بدن از غليان شهوت جنسى بر آسايد و حقيقت آن بيان حال كسى است كه بامور خسيس دنيوى و لذات حسى مىگرايد و هوش و استعداد و عمر خود را در طلب آن صرف مىكند و سرانجام چيزى بدست ندارد و حسرت عمر تلف شده مىخورد زيرا در تمام مواردى كه آدمى كوشش خود را به كار مىبرد بر اميد منفعت و حصول كمال مىكوشد ولى غلط و خطا از آن جا مىخيزد كه آن چه بحقيقت كمال و منفعت نيست به صورت كمال و خير در چشم او آراسته مىشود همچنان كه